بر دم دروازه ی مغرب ایستاده ای چه كنی ؟
چشم انتظار كیستی؟
غروب كن!
بگذار شب بیاید،
بگذار جامه ی سیاهش را بر چهره ی كائنات افكند.
بگذار شب بر سرم خیمه زند!

آيينه پرسيد که چرا دير کرده است
نکند دل ديگري او را سير کرده است
خنديدم و گفتم
او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تأخير کرده است
گفتم امروز هوا سرداست شايد موعد قرار تغيير کرده است
خنديد به سادگيم آيينه و گفت
احساس پاک تو را زنجير کرده است
گفتم از عشق من چنين سخن مگوي
گفت خوابي سالها دير کرده است
در آيينه به خود نگاه ميکنم ـ آه
!عشق تو عجيب مرا پير کرده است
راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است
دلم گرفته این روزا غم خانه کرده در صدام
باران غصه انگاری میباره تو ترانه هام..
....................................................

آیا این تک درخت نیز به تاریخ خواهـــــــد پیوست ؟ بدون آنکه نامی از آن بر جـــــــــــا بماند ؟
من جوانه میزنم تا نامش را زنده نگاه دارم ….............................................................!
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود

سفر بسلامت اما
به کجا میری عزیزم
قفس تمام دنیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
...................
